تبليغاتX
ناچیده های پیچک خشک تنهایی
چقدر فاصله است

ميان من و

دلم كه به دريا زده است !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:7 توسط محسن اکرمی |


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

                                               سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پارا دید, نتواند,

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست , پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی , در بگشای!

منم من میهمان هر شبت , لولی وش مغموم.

منم من سنگ تیپا خورده رنجور.

منم دشنام پست آفرینش , نغمه ناجور.

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در , بگشای , دلتنگم.

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج

                                                                          می لرزد.

تگرگی نیست , مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم   وام  بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد , سحرشد , بامداد آمد؟

فریبت می دهد , بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است این , یادگار سیلی سردٍ

                                                                        زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان , مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی  مرگ اندود , پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز , شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر, درها بسته , سرها در گریبان , دستها پنهان

نفسها ابر, دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده , سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است. 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:54 توسط محسن اکرمی |


همه ي داشته هامان  همه ي دل خوشي هامان و  همه ي آرزوهامان را كلاغان با خود برده اند مانده ايم دلخوش به تكه چوبي از درختي كهنسال در دستانمان، آه كه عصا ها قد خميده مان و دل شكسته مان را تاب نمي آورند.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:37 توسط محسن اکرمی |


چیزی نمی گویم.

به خاطر همه ي ناچيده ها و ناگفته ها، تا روزي كه بشود حرفي زد و خنديد و دلي خوش كرد،

خدا نگهدار.  

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:5 توسط محسن اکرمی |


پشت اين پنجره

 چيزي نيست

جز گلدان خالي و

چشمي كه منتظر باران است!

و فرفره اي كه

هنوز با بادشمال مي چرخد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:54 توسط محسن اکرمی |


احتياط،

كلاغان خبرچين مشغول كارند!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:18 توسط محسن اکرمی |


موجی دیگر در راه است.

دستانم در ماسه ها جا مانده اند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:47 توسط محسن اکرمی |


 جز تو

هيچ كس

 فال خشكيده ي ته فنجان قهوه را

نمي داند!

براي همين است كه ديگر نمي آيي؟!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:52 توسط محسن اکرمی |


ديروز قناري خانه مان مُرد

امروز كلاغ مرده شور استعفايش را اعلام كرد!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط محسن اکرمی |


چه واقعيت تلخي است اجبار!

مجبوريم در دنياي احمق ها احمق ترين باشيم تا ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:15 توسط محسن اکرمی |